، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

ستاره نابغه کوچولو

از الف تا ی جشن تولد یکسالگی - قسمت دوم

در کنار کارای شرکت تو اینترنت شرچ می کردم تا از تجربیات دوستا استفاده کنم که با " موسسه آشنا" با مدیریت " شادی خانم" آشنا شدم. کاراشون فوق العاده بود اینقدر از تم رنگین کمانشون با تزیینات خوشگل سفره و غذاها بخصوص اون ژله با مزه شون خوشم اومده بود که کلی به اصفهانی ها حسودیم شد آخه این موسسه اصفهانه البته باهاشون که تماس گرفتم گفتن تزیینات تم رو بجز غذا پست می کنن به هر جایی که بخوایم. ولی تو تماشون تم ستاره ای نبود . خلاصه بعد از کلی ایمیل بازی گفتن که هر تمی بخوام برام طراحی می کنن و تم ستاره هم در دست طراحی دارن .  به به چه خوب یه کم احساس آرامش کردم البته فقط یه کم ! تا کار رو نمی دیدم معلوم نبود. حالا باید فکر لباس باشم . از چند م...
15 آبان 1390

از الف تا ی جشن تولد یکسالگی - قسمت اول

بعضی چیزا هست که دوست دارم واست کامل کامل بنویسم حتی با یه تاخیر دوماهه یکی از اونا مهمونی جشن تولدته. از ماهها قبل درگیر بودم البته ذهنا . نمی دونستم کجا مهمونی بگیرم اینجا یا شیراز که همه مامان بزرگا و بابا بزرگا و عمه ها  و دایی ها و ... هستند؟ خلاصه کلی بالا پایین کردیم که محلش تو شیراز کجا باشه بعد از گزینه های مختلف تصمیم گرفتیم که تو یه طبقه از خونه بابا حاجی بگیریم . البته خودم دلم می خواست باغ اجاره کنیم ولی بابایی راضی نبود و می گفت مردم می گن اینا چون عروسی نگرفتن آرزو به دل جشن هستن و خودم هم نمی دونستم اگه تو خسته بشی و خوابت بگیره تو باغ چکار کنم؟ نمی شه که مهمونا رو ول کنم. (البته به نظر من میشه ولی خب نظر بابایی غیر از...
15 آبان 1390

ستاره سوپر استار

عزیزم 14 ماهگیت مبارک! و بازهم با 2 روز تاخیر ! گلکم دوباره هر 3 تامون مریضیم و چه ویروس سمجیه ! شرماخوردگی با اسهال و استفراغ.   اینم ستاره خانم تو مطب دکتر مهربونش که خیلی هم ستاره رو ویژه دوست داره   عزیزم عکست پشت مجله شهرزاد چاپ شده و مثل همیشه چه ماه شدی . مثل یک ستاره می درخشی خوشگل خانم.    تو راه رفتن استاد شدی . بدون اینکه بیفتی می تونی چیزها رو از رو زمین برداری و خودت می تونی بدون کمک بلند بشی و بایستی. کماکان 6 تا دندون داری نه بیشتر. و تو دلبری عزیزم از همه چیز استادتری وقتی می گی " مامی! ناااااز" و با چه نازی منو صدا می کنی و بوسه بارونم می کنی و من دیگه رو زمین بند نیستم. و گاهی هم به ...
6 آبان 1390

وبلاگ نو!

چهارشنبه 27 مهر 90 وبلاگ جدیدت مبارک! وبلاگ قبلی رو به دلایل مزاحمت حذف کردم و آدرس اینجا رو به کسی ندادم! یه حس خوب و یه حس بد نسبت به این مساله دارم. حس بدم اینه که قبلا خیلی خواننده داشت وبلاگ دخملی ولی حالا خاموش می نویسم حس خوبم هم واسه آزادی هست که می تونم تو نوشته هام داشته باشم.  البته ساخت این وبلاگ هم خیلی راحت نبود چون مجبور شدم از وبلاگ قبلی بک آپ بگیرم و اینجا دانلود کنم ولی همه عکسا حذف شده بود  و همه رو از اول آپ کردم. خلاصه که کلی شاکی داشتیم که وبلاگ ستاره چی شد از همه مهمتر مامانم که دلشون به دیدن عکسای دخملی خوش بود پس اون وبلاگ رو کردم آلبوم که فقط عکس توشه و اینجا مطلب هم می نویسم پیشرفتهای گل دخترم: ...
28 مهر 1390

این روزها : ناموس خدا

30 بهمن 89 چند روز پیش رفته بودیم استودیو واسه صدابرداری و مثل همیشه با ستاره بودم اونجا یه آقایی حرف خیلی جالبی زد و گفت : "می گن دختر ناموس خداست دست هرکسی نمی ده . فقط به اونهایی می ده که خیلی دوسشون داره" خدایا از اینکه ستاره رو به ما دادی با همه وجودم سپاسگذارم. امروز ستاره سعی می کرد غلت از پشت به شکم بزنه. چند روزی هست که آبمیوه اشو با لیوان می خوره و از همه جالبتر اینکه برای جلب توجه من گریه لوسی می کنه. قربونت برم که می دونی همه زندگی مامی هستی. و اپیزود آخر اینکه : ما بالاخره ساختمون رو خریدیم . خدایا فاصله بین غمها و شادیها چقدر نزدیکه . کاش یادمون می موند که تو تموم غمها تو دستمونو گرفتی و تنهامون نمی گذاری تا به شادی ب...
26 مهر 1390

این روزها: غرق با تو بودن

19 بهمن 89 نمی دونم چطور می شه یه موجود رو اینقدر دوست داشت! ستاره زندگیم ! دخترکم! یه قول مامان جونی لغت "دوست داشتن" برای بیان حسی که به تو داریم خیلی پیش پا فتاده هست. مامانی فقط همین قدر می دونم که به خاطر تو حاضرم از همه چیزم بگذرم حتی از کارم! شاید به نظر بی اهمیت بیاد ولی اونهایی که مامانتو می شناسن می دونن که چی می گم. دیروز عمو مهرزادت اینجا بود و معتقد بود اگه راه بیفتی دیگه نمی شه با تو اومد سر کار و باید یه پرستار تو خونه برات بگیرم. عزیزم دلم لرزید مطمئن باش اگه حتی خودم نیام سرکار ولی نمی ذارم لحظات قشنگ بزرگ شدن تو رو از دست بدم . نازنین مامان ! مگه تو چند بار بزرگ می شی و من چند بار تجربه قشنگ بالیدن تو رو تجربه می کن...
26 مهر 1390

دومین مروارید!

شنبه 25 تیر 90 دومین مروارید پرنسسم امروز 25 تیر 90 در سن 10 ماه و 21 روزگی دراومد . مادر فدای تو عزیز دلم ! هرچند بابایی نیست تا باهم جشن بگیریم ولی براش اس ام اس دادم و اولین نفر اونو خبر کردم . دوست دارم دلبندم. اینم عکس اولین دندون ستاره با یکماه تاخیر!       مامانی بذار من ماجرای یک روزم رو خودم تعریف کنم باشه؟ صبح که از خواب بیدار می شم فوری می رم سراغ کتابخونه تا یک کم واسه اون روز کاری مطالعه کنم خب میشه بجای خوندن کتاب به خوردن کتاب هم مشغول شد راه میونبریه : بعد از خوردن قطره آهن چون نمی شه تا یکساعت می می خورد پس فرصت خوبی واسه لباس پوشیدن و آماده شدن هست که بریم با مامانی سر کار . بعضی و...
26 مهر 1390

این روزها: نمایشگاه کتاب

یکشنبه 11 اردیبهشت 90 مثل خیلی‎های دیگر، من هم وقتی بچه نداشتم، در باب مادری و بچه‎داری سخنرانی‎های فصیح و روشنگرانه‎ای داشتم! از آن جمله‎هایی که با «من نمی‎دونم چرا این مادرها...» شروع می‎شوند! یکی از این جمله‎ها این بود که «من نمی‎دونم چرا این زن‎ها وقتی مادر می‎شوند، انقدر هپلی می‎شوند!» دیده بودم زن‎های جوانی را که همیشه خوش‎تیپ‎اند، کفش‎هایشان واکس خورده است، شال سر و رژ لب شان ست شده، ابروهایشان تمیز است، شلوارهایشان اطو کشیده، کیف‎های کوچک‎شان هماهنگ با لباس، ناخن‎هایشان اندازه و مرتب و خلاصه همه چیزشان خوب است. آن وقت بار دیگر که ...
26 مهر 1390