، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

ستاره نابغه کوچولو

این روزها: نمایشگاه کتاب

یکشنبه 11 اردیبهشت 90 مثل خیلی‎های دیگر، من هم وقتی بچه نداشتم، در باب مادری و بچه‎داری سخنرانی‎های فصیح و روشنگرانه‎ای داشتم! از آن جمله‎هایی که با «من نمی‎دونم چرا این مادرها...» شروع می‎شوند! یکی از این جمله‎ها این بود که «من نمی‎دونم چرا این زن‎ها وقتی مادر می‎شوند، انقدر هپلی می‎شوند!» دیده بودم زن‎های جوانی را که همیشه خوش‎تیپ‎اند، کفش‎هایشان واکس خورده است، شال سر و رژ لب شان ست شده، ابروهایشان تمیز است، شلوارهایشان اطو کشیده، کیف‎های کوچک‎شان هماهنگ با لباس، ناخن‎هایشان اندازه و مرتب و خلاصه همه چیزشان خوب است. آن وقت بار دیگر که ...
26 مهر 1390

نمایشگاه کتاب2

پنجشنبه 15 اردیبهشت 90 هورااااااااااااااااااااااا! دخملی امروز برای اولین بار خودش دستشو گرفت به جای تعویضش تو تخت پارک و ایستاد. البته چند وقتیه که با کمک دست ما می ایسته ولی امروز تنهایی ایستاد. و دخترم از 5 شنبه گذشته می تونه تو نی آب بخوره و کلی هم کیف می کنه دیگه وقتی آب می خوره از دهنش نمی ریزه . من شنیدم بچه ها بعد از یکسال می تونن از نی استفاده کنن واسه همین خیلی ذوقیدم که ستاره اینقدر زود تونسته . و حالا ادامه ماجرای نمایشگاه کتاب: دوستایی که پست قبل از عید رو خوندن می دونن که من خیلی تو فکر یه عیدی موندگار واسه دخملی بودم . تا اینکه... سلولهای خاکستری رو اینقدر به کار گرفتم تا بالاخره کشفیدم و بابایی هم پایمون شد و تص...
26 مهر 1390

غیبت صغری

شنبه 31 اردیبهشت 90 مامان هدا خانم یه وقت خدای نکرده خجالت نکشید این وبلاگو آپ کنیدا.... من شرمنده همه مهربونایی هستم که به وبلاگ ستارم سر می زنن . شاید فقط خود دخملی می دونه مامانش چقدر گرفتار بوده و هنوز حساب کتابای نمایشگاه تموم نشده نمایشگاه کتاب یه طرف حساب کتاباشم... اینقدر حرف واسه گفتن دارم که نمی دونم تو این تایم کوتاه چایی خوردن چجوری جا بدم؟ گل مامان اینقدر سریع بزرگ می شه که از نوشتن تغییراتش جا موندم. واییییی پرنسس خانوم دیروز در سن 8 ماه و 26 روزگی در یک اقدام ناگهانی جلوی چشمای من چهار دست و پا رفت و خودشو به اسباب بازیش رسوند و بعد از اینکه از بهت دراومدم کلی دست و هورا و بوس جایزه گرفت ولی بعدش که می خواست دوباره ...
26 مهر 1390

یه مامان راست راسکی!

جمعه 6 خردا 90 ستاره قشنگم! همه هستی و وجودم! به برکت وجود تو نازنین من امسال مامان شدم یه مامان راست راسکی! روز همه مامانا مبارک! از خدا به خاطر داشتن تو ممنونم! و از تو غنچه باغ زندگی! از تو هم ممنونم که منو به عنوان مادر انتخاب کردی و به خاطروجود نازنین و دوست داشتنیت من حس زیبای مادری رو چشیدم. دخترکم ! می نویسم و با افتخار برات می نویسم که اگه خدا بخواد که فقط یک موهبت ، فقط و فقط یک موهبت به کسی بده مادر شدن بهترین موهبته! نازنینم داری 9 ماهه می شی و به قول بابایی تا حالا 2 تا 9 ماه تو این دنیا بودی. 9ماه تو شکم من و 9 ماه هم بیرون. نازنین ترینم 9 ماهگیت مبارک!   پینوشت: خیلی از دوستا پرسیدن که لباسای...
26 مهر 1390

یه دخمل 9 ماه و نیمه

پنجشنبه 19 خردا 90 خدایا کمکم کن که امانتدار خوبی باشم. می دونم که دخترم امانت تو هست پیشم بهم توان و صبر بده تا بتونم مامان خوبی باشم و اونو خوب تربیت کنم. آمین. کلا خیلی روبراه نیستم . شاید بعد از نمایشگاه کتاب پر مشغله یه مسافرت خوب می تونست خستگی منو برطرف کن ولی به دلایلی از جمله اسباب کشی خونه و کوچیک بودن ستاره و اینکه ممکنه اذیت بشه فعلا منصرف شدیم. 3 روز تعطیلی رو رفتیم شیراز ولی روحا خسته تر برگشتم. اول اینکه مامان خاله آزی مهربون (عمه بابایی) از پیشمون رفت و دوم اینکه... بگذریم. دلتنگم ولی یادم نمی ره که شاکر باشم . شاکر خدا بخاطر هزار و یک نعمتی که اگه بخوام بشمارم امکان پذیر نیست و از همه نعمتا بالاتر دختر سالمی که ذره ذ...
26 مهر 1390

اولین دندان!

جمعه 27 خرداد 90 دخترکم 3 روزه تو تب می سوزه و من داغونم! نتیجه این تب لعنتی دراومدن یه تیزی کوچولو از اولین دندون و سفید شدن دومین دندون دخترکمه! جایی واسه درددل بجز اینجا پیدا نکردم پس لطفا نصیحتم نکنید که بچه این چیزا رو داره و... چون موضوع چیز دیگه ای هم هست ولی قبول دارم که کلا نسبت به مریضی ستاره کم ظرفیت هستم. دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند ، رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند. سکوت سرشار از سخنان ناگفته است.   پینوشت: ممنون خاله شری جون خبرا چه زود می رسه. خیلی بوس  
26 مهر 1390

ستاره ی یه دندونه!

شنبه 28 خردا 90 دیگه نمی شه واسه دخملی بخونیم: ستاره ی بی دندون می گه منو نخندونمی خوام برم تو قندون! اولین دندون نازنازخانم 5شنبه 26 خرداد 90 دراومد یعنی 9 ماه و 22 روزگی. هورااااااا مبارکه مبارک! ستاره از ساعت 11/5 نصفه شب سه شنبه یه دفعه تب کرد . تب شدیدی که حتی موقع واکسناش هم بی سابقه بود . 4 شنبه تولد باران کوچولو دعوت بودیم و از کلی قبل دلمونو صابون زده بودیم حتی یه لباس ویژه واسه دخترکم خریده بودم ولی تب ادامه داشت تا 4شنبه جوری که واقعا دل و دماغ نداشتم . خلاصه با بابایی عصر 4شنبه ستاره خانومو بردیم دکتر و دکتر کلی باهاش خوش و بش کردن و گفتن که داره دندون در می آره و پیشنهاد دادن که ببریدش مهمونی تا بهش خوش بگذره . با گل دختر...
26 مهر 1390

وقتی مامان کوچک بود!

جمعه 3 تیر 90 گربه من نازنازیه! همش به فکر بازیه! گریه من ملوسه چه خوشگل و عروسه! وقتی که شب می شه چراغ خاموش می شه می ره تو رختخوابش تا صبح آفتاب بشه با دندونای تیزش با اون چشای ریزش می ره به دنبال موش شکار کنه اون باهوش! این شعر رو مامانی وقتی دبستان بودم گفتم و تا الان یادم مونده دوست داشتم تا پیر و خنگ نشدم واست بنویسم. ستاره گلم خوب خوب شده بالاخره دخترکم از اولین مریضی جدی خیلی قوی و سالم سربلند بیرون اومد. ولی کماکان بی اشتهاست و من بعد از هر وعده غذا به ظرفهای رنگارنگی نگاه می کنم که به امید اینکه بخوری هنوز پر از غذاهای جورواجوره! سرلاک! پوره میوه! میکس عدس پلو! و حتی سوپ مورد علاقه ات دیروز که واس...
26 مهر 1390

هدیه 10 ماهگی

یکشنبه 5 تیر 90 بالاخره دقیقه 90 با وجود درخواست ویزای فوری ، کارامون درست شد . داریم می ریم دبی . هدیه 10 ماهگیت دختر خوشگلم خریدایی که برات می کنم. ایشاله به هممون مخصوصا مامان هدا طفلی که دیگه داره از خستگی تلف می شه خوش بگذره تا آخر هفته نیستم ولی بعد مفصل می آم گزارش می دم. پینوشت: دوست گلم که تلفن آزانس رو خواسته بودی می رم و برمی گردم اگه از کیفیت کارشون راضی بودم بهت اطلاع می دم. پینوشت2: می خوام تا حدی تو سفر بیخیال بشم و به خودم سخت نگیرم . یعنی میشه؟ پینوشت3: خیلی دلم می خواست تو این سفر با مامان جون همسفر بودیم ولی چه آرزوی محالی   ...
26 مهر 1390