، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 25 روز سن داره

ستاره نابغه کوچولو

درد دلهای من!

1390/7/18 13:46
نویسنده : مامان هدا
240 بازدید
اشتراک گذاری

اصولا دوست ندارم از خودم تو وبلاگ ستاره بنویسم ولی گاهی تنهایی و غربت بهم فشار میاره و اینه که اینجا می نویسم و احتمالا تا وقتی ستاره بزرگ و سواددار بشه پاکشون می کنم . بخصوص مطالبی که در مورد دلخوریهام از خوانواده باباشه !

درددل 1: اینجا یه محیط شخصیه من فکر نمی کنم به کسی مربوط باشه که من چه مطلبی می نویسم که خوشایند اون باشه یا نه . من کلا اهل بحث نیستم راستش مسئولیتهای سنگین کاری و شغل 24 ساعته مادریم توانی دیگه واسه این بحثها یا دفاع از خودم نمی گذاره . نمی دونم شایدم درست نیست . به گفته دوستی اگه می دونی راحت درسته بیا و شجاعانه بنویس ولی دوست من من نه ادعای شجاعت دارم نه هیچ ادعای دیگه ای من فقط یه مادر عاشقم مثل هزاران مادر دیگه . ولی شاید با یه کمی تفاوت کوچولو و اونهم اینکه یه شغل پر مسئولیت هم رو دوشمه که مجبور شدم از 6 روزگی ستاره بیام سرکار یعنی مرخصی زایمان پَر .

دوم اینکه هر روز از گل دخترم با لباسای جدید عکس می گیرم واقعا از همه معذرت می خوام اینم به کسی مربوط نیست . من و بابایی مهربون 12 ساله که شبانه روز کار می کنیم بی وقفه و خیلی از نزدیکان می دونن که ما از زیر زیر زیر صفر شروع کردیم با همت خودمون و اگه الان می تونم واسه ستاره ام سنگ تموم بذارم نه از ارثیه پدریه و نه از پولداری بیش از حد . خدا رو به شهادت می گیرم که از وقتی دخملی بدنیا اومده یه دست لباس شیک مهمونی هم واسه خودم نخریدم و اگه مامان مهربون خودم به فکرم نباشه و با اون خیاطیهای قشنگش نباشه این مامانی هدا واقعا لخت می مونه . :( نمی گم خیلی فداکارم یا هرچیز دیگه ای نه اصلا دست خودم نیست. دبی پولمونو تقسیم کردیم من 1 سهم بابایی 1 سهم و ستاره 2 سهم . ولی من تقریبا هیچی از سهم خودم نخریدم چون بجز فروشگاهای کودک جای دیگه ای سر نزدم. اینارو نمی گم که خودمو تبرئه کنم فقط یه دردله واسه مهربونایی که با من و ستاره همراهن. خیلی از لباسای عسلکم رو با گشتن خیلی زیاد با هم ست می کنم مثلا اون لباس زرده تو پست آخر کلاهشو جدا ست کردم ولی اینقدر وقت و انرژی می ذارم که کسی نمی فهمه جداجدا تهیه شده. وای که چقدر دلم پر بودا.

درددل2: دلخورم. دلخورم. دلخورم. از عمه کوچیک ستاره دلخورم. مامان بابایی یه عمل کیسه صفرا داره روز شنبه و خواهرشوهرجان زنگ زدن به بابایی که پاشو بیا مامان دلش می خواد ببیندش . یعنی من و ستاره هم اینجا تک و تنها بمونیم کشک. می دونم ممکنه حادثه ای خدای نکرده سر عمل پیش بیاد و ... ولی مگه کی از آینده خبر داره شایدم زمانی که بابایی پیش ما نیست من تصادف کنم و ... پس هیچ کس از آینده خبر نداره . بابایی جمعه صبح می ره و شنبه آخر وقت می یاد و من خیلی غصه دار هستم بیشتر هم بخاطر اینکه بابایی خودش می خواست بعد از عمل بره شیراز که مامان من اومدن و ما تنها نیستیم ولی عمه چیز دیگه ای نظر دادن.

راستی واسه لباس تولد پرنسسم دنبال تور با بافت ستاره دار می گردم. زرتشت رفتم نداشت شما نظری ندارید؟

از همراهی همتون ممنونم . جالبه اونایی که اینجوری دلمو تو وبلاگ شکستن دارن دست و پا می زنن که بازم بتونن عکسای خانون ناز رو ببینن!

برای شادی و آرامشم دعا کنید.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)