این روزها: ماجراهای مامانی و میلوپا
اپیزود 1: امروز دلبندم اولین طعم جدید سرلاکو چشید. البته چه سرلاک پرماجرایی:
به توصیه دکترش ستاره می تونه سرلاک برنج بخوره! ولی من هرچی گشتم سرلاک نستله برنج و شیر بود . خلاصه دنبال سرلاک میلوپا گشتیم که فقط برنج هست و صد البته خوشمزه تر . کل منطقه غرب تهران رو گشتیم پیدا نکردیم. خلاصه پیک شرکت رفت ناصرخسرو گفتن 16000 تومن
و اینگونه بود که دست به دامن مامان بزرگ در شیراز شدیم و شوهر خاله مهربون برامون 2 عدد خریدن دانه ای 5500
اپیزود2 : ستاره این روزها داره سعی می کنه خودش بدون تکیه گاه بشینه . البته از حدود 4 ماهگی با تکیه گاه می تونست بشینه ولی الان خودش به دستاش تکیه می ده و چند ثانیه می شینه و بعد هم می افته.
من قربون تلاشات برم دختر زرنگ و باهوشم
اپیزود3 : دیشب با خوشگل خانوم رفتیم هایپر مارکت
. می دونم هر بچه ای واسه مادرش خوشگله . ( خاله سوسکه و مادرش) ولی بخدا اینو بدون هیچ جانبداری می نویسم : کم مونده بود دخترمو بخورن . بماند که دائما باید خواهش می کردم به صورتش دست نزنن ولی تو هر راهرویی می رفتیم همه بر می گشتن تا دوباره ستاره رو ببنینن . اونهایی که خونگرم تر بودن که خیلی راحت بهم می گفتن واییییییی چه بچه خوشگلی دارین بقیه هم مودبانه بهم لبخند می زدن یا یواشکی به بغل دستیشون اشاره می کردن. تو یه قسمت که ترافیک شده بود و یه خانمی با خنده بهم گفت : تقصیر دختر شماست همه وایسادن دارن تماشاش می کنن. اینم از معجزه گلابی خوردن


این روزها: ماجراهای مامانی و میلوپا
