، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 27 روز سن داره

ستاره نابغه کوچولو

تعطیلات نوروز91

امسال هم به شیوه معمول واسه تحویل سال و تعطیلات رفتیم شیراز. خسته بودم و خوشحال از اینکه پیش مامان جون (مامانم) می تونم استراحت کنم. چند روز قبلش هم دو تا عمه با بچه هاشون اومدن تهران . برام خیلی عجیبه تو خیلی اجتماعی و خونگرمی ولی وقتی دورت شلوغ می شه همش به من می چسبی و بغل کسی نمی ری و همش می گی مامی. قربون تو بره مامی! عصر 28 اسفند حدود 8 شب راه افتادیم و نیمه شب رسیدیم اصفهان و رفتیم خونه فهیمه جون . دوست ندیده مامی . دخترکم باور دارم که دنیا پر از مهربونهایی مثل فهیمه جون و همسرش هست . باور دارم که فقط باید چشمها را شست جور دیگر باید دید. خدای من دوستی که تو محیط مجازی باهاش آشنا شدم و تو دنیای واقعی مهربونیش صدبرابر نمایون بود. و من...
28 فروردين 1391

خوشبخت ترین...

در روزمره های زندگی که نعمتهای بیشمار خدا برام عادی میشه یه اتفاق کوچولو یا یه تلنگر باعث میشه که یادم بیاد چقدر خوشبختم و چقدر خدای مهربون تو تموم لحظه هام جریان داره. و چه خوشبختم من ! خوشبخترین مامان دنیام و دخترک شیرینم همه این حسی رو که ازش لبریزم مدیون تو هستم . دیروز عصر شدیدا خسته بودم و یه جورایی دلم گرفته بود . بی خوابیهای چند شب اخیر و حجم زیاد کارای روز شدیدا روم اثر گذاشته بود . نشسته بودم که تو از تو حیاط اومدی با دوتا گل بنفشه تو دستات. گلا رو دادی بهم و گفتی مامی بفَمایید (بفرمایید) بعد با یه حالتی نگام کردی و گفتی... دوست دارم ! خدای من ! دیگه حالمو نمی فهمیدم مگه بهشتی بالاتر از اینجایی که من توش هستم هست؟ هیج جور و...
25 فروردين 1391

دومین بهار زندگی تو

غنچه زندگی دومین بهارت مبارک! آتلیه سها   دیگه حسابی بزرگ شدم. یه عکس فیس بوکی! خوشگل مامی ، خوابش میاد  آخ جون دوست جونم! ببینید من می تونم با آی پد کار کنم!   اینم پسر دایی 3 روزم! 13 بدر مبارک! ...
16 فروردين 1391

آخرین پست سال 90

نازنین ترینم امسال دومین سالی هست که به عنوان بهترین عیدی خدا تو رو به ما داده و من چه خوشبختم که امسال هم تو در کنا سفره هفت سین باهام هستی. عشق مامی وجودت تو زندگیمون سراسر خیر و برکته . امسال یکی از بهترین سالهای زندگی مشترک من و بابایی بود . چهارشنبه 17 اسفند واکسن 18 ماهگیتو زدیم . از اون چیزی که می ترسیدم بهتر بود ولی در کل بدترین واکسنی بود که زدی. یک روز و نیم تب داشتی و روز اول که اصلا نمی تونستی تکون بخوری تا چند روز بعد هم می لنگیدی و از دیشب هم بخاطر عوارض واکسن یکم تب داری و آبریزش و حالت سرماخوردگی ولی خدا رو شکر که تموم شد . کابوس این مدت من تموم شد.  نازنین بانوی من! همچنان به دندون درآوردن مشغولی. آسیاب اول راست پ...
24 اسفند 1390

بازم نابغه کوچولوی من!

گلبرگم! مثل همیشه دوستت دارم و بهت افتخار می کنم! چند روزه که برات حافظ می خونم و جالبه که تو هم خوشت میاد . اولش چون حافظو بوسیدم به کتاب حافظ می گفتی قرآن ولی بعد که عکس حافظ رو بهت نشون دادم و گفتم این آقا حافظه وقتی میگم بریم حافظ بخونیم می گی آقا. داری جمله های 3 کلمه ای می گی. دیروز داشتیم کتاب می می نی ، رو می خوندیم و رسیدیم به صفحه ای که می می نی رو دیوار خط میکشه و تو بهش می گی : می می نی ، نکش دیوار  مدتهاست شمارش رو شروع کردی ، کاملا مفهوم دو تا رو می دونی . مثلا می دونی دو تا چشم داری یا دو تا لیوان آبخوری نی دار . با خودت که حرف می زنی می شماری یک، دو ، سه، چهار، هشت، نه  دیروز که داشتم باهات مکعب بازی می کردم...
7 اسفند 1390

18 ماهگیت مبارک!

5 شنبه 4 اسفند 90 پرنسس زیبای من 18 ماهگیت مبارک! بخاطر اسباب کشی شرکت جدید مامان جون اومدن پیشمون تا تو راحت تر باشی و چقدر هم بهت خوش گذشته عزیز دلم! یه جشن کوچولوی 4 نفری با یه کیک کوچولو واسه یه نابغه کوچولو !   اینم نمازخون کوچولوی ما کنار سجاده مامان جون! ...
5 اسفند 1390

در آستانه 18 ماهگی

شاهدخت زیبای من! ستاره خاتون! عسل بانو!  داری به 18 ماهگی نزدیک می شی . 18 ماهگی غنچه زیبای من و بابایی! 18 ماهگی یعنی 18 ماهه که من با عطر تن تو به خواب می رم و با نفسهای گرم تو از خواب بیدار میشم . 18 ماهگی یعنی 18 ماهه که من دنیای رو تو نی نی چشمای تو می بینم. 18 ماهگی یعنی 18 ماه نخوابیدن و باز عاشقانه و عاشقانه و عاشقانه تو رو تو آغوش بوسیدن و بوییدن. 18 ماهگی یعنی 18 ماه کشف تک تک کلمه ها از زبون شیرین تو. 18 ماهگی یعنی نه تنها 18 ماه که 18 هزار ماه شاکر خدا بودن بخاطر فرشته ی نازنینی که من رو لایق داشتن اون دونسته. 18 ماهگی یعنی 18 ماه مادر بودن و باید مادر باشی تا بدونی که برای یک انسان فقط یک موهبت اگه بس باشه...
30 بهمن 1390