یه دخمل 9 ماه و نیمه
خدایا کمکم کن که امانتدار خوبی باشم. می دونم که دخترم امانت تو هست پیشم بهم توان و صبر بده تا بتونم مامان خوبی باشم و اونو خوب تربیت کنم. آمین.
کلا خیلی روبراه نیستم . شاید بعد از نمایشگاه کتاب پر مشغله یه مسافرت خوب می تونست خستگی منو برطرف کن ولی به دلایلی از جمله اسباب کشی خونه و کوچیک بودن ستاره و اینکه ممکنه اذیت بشه فعلا منصرف شدیم.
3 روز تعطیلی رو رفتیم شیراز ولی روحا خسته تر برگشتم. اول اینکه مامان خاله آزی مهربون (عمه بابایی) از پیشمون رفت و دوم اینکه... بگذریم.
دلتنگم ولی یادم نمی ره که شاکر باشم . شاکر خدا بخاطر هزار و یک نعمتی که اگه بخوام بشمارم امکان پذیر نیست و از همه نعمتا بالاتر دختر سالمی که ذره ذره وجودم بهش بسته شده.
دخمل نازم دیروز طی یک اقدام ناگهانی بوس فرستاد. لباشو غنچه می کنه و صدا می ده. ای من قربون تو بشم مامان

تو شیراز همیشه کلی به دخملی محبت می رسه مخصوصا از طرف مامان زهره، بابا حاجی و عمه جونای مهربون که هم واسش خاله هستن و هم عمه .( آخه ستاره خاله نداره ) . کلی بوسسسسسس
ناناز خانم شدیدا مایله که دستشو بگیریم و راه بره و من شدیدا مصر هستم که به کمک اشیائ اطرافش راه بره

اینم دختر و پسر عمه مهرنوش ستاره خانم :نادیا جون و آقا آریا

دیروز موهای ستاره رو شونه کردم و بعد دادم دست خودش . اونم هم موهای خودشو شونه کرد هم موهای بابایی.
کماکان بعضی از عصرا می ریم پارک و ستاره بجز سرسره بازی با ماشینش که واسه 9 ماهگیش خریدیم کلی ماشین سواری می کنه.

اینم چند تا عکس دیگه از ستاره آسمون زندگی من و بابایی:



پینوشت: به نظرتون چطور ممکنه که بازدید کننده های وبلاگ خانوم کوچولو بالای 70-80 نفره ولی فقط 9-10 نفر نظر می دن
فکر کنم نمی دونن که این مامانی چقدر خوشحال می شه که هرکی اینجا رو می خونه نظر هم بده.


یه دخمل 9 ماه و نیمه
