وقتی مامان کوچک بود!
جمعه 3 تیر 90
گربه من نازنازیه!
همش به فکر بازیه!
گریه من ملوسه
چه خوشگل و عروسه!
وقتی که شب می شه
چراغ خاموش می شه
می ره تو رختخوابش
تا صبح آفتاب بشه
با دندونای تیزش
با اون چشای ریزش
می ره به دنبال موش
شکار کنه اون باهوش!


این شعر رو مامانی وقتی دبستان بودم گفتم و تا الان یادم مونده دوست داشتم تا پیر و خنگ نشدم واست بنویسم.
ستاره گلم خوب خوب شده بالاخره دخترکم از اولین مریضی جدی خیلی قوی و سالم سربلند بیرون اومد. ولی کماکان بی اشتهاست و من بعد از هر وعده غذا به ظرفهای رنگارنگی نگاه می کنم که به امید اینکه بخوری هنوز پر از غذاهای جورواجوره! سرلاک! پوره میوه! میکس عدس پلو! و حتی سوپ مورد علاقه ات
دیروز که واسه بابایی قورمه سبزی پخته بودم و بابایی کلی با اشتها خورد و به به کرد گفتم خدا رو شکر که حداقل خستگی این آشپزی به تنم نمی مونه و بابایی مثل ستاره نیست.
دخترک باهوشم خودش می تونه با قاشق غذا بخوره . وقتی سرحاله قاشقشه پر می کنم و قشنگ می خوره . می تونه حلقه های رنگیشو تو هرم هوشش بندازه (البته نه به ترتیب) و تقریبا می تونه یه برج 2 طبقه با مکعباش بسازه.
خیلی از کلمات رو بیان می کنه ولی چون دندوناش در نیومده (اون یه دونه هنوز خیلی کوچوله) نمی تونه حروف رو درست هجی کنه . مثلا به کتاب می گه کٍ .
ستاره و بابایی امروز صبح:
بابایی در حال بیرون رفتن : خداحافظ
ستاره زیر لب: بای بای همراه با تکون دادن دست
بعد از رفتن بابایی ستاره : یُفت (رفت)
و مامان شیرجه به سمت ستاره و خوردن و چلوندن اون. آخه خیلی خوشمزه است.
از چند وقت قبل هر وقت می خواستم مسواک بزنم جلو ستاره اینکارو می کردم و حالا که دندونش بیرون زده با هم مسواک می کنیم.
و دخملی دوباره عاشق سی دی حسنی شده حتی پلک نمی زنه . اینم از هنر مامانی و بابایی
بابایی از امروز مشغول بازسازی دفتر جدید شده و من در حال تدارک رفتنمون به دبی . خدا کنه ویزا بیاد.
اینم به جبران تاخیر در گذاشتن عکسای پرنسس کوچولوی 10 ماهه. دخملی 10 ماهگیت مبارک !
این عکس درخواستیه باباییه!

مامانی بجای عکس گرفتن بیا در کشو رو باز کن !

خاله من بی حرکت می شینم شما نقاشی منو بکشید!

مامان زهره دستتوت درد نکنه که این لباسو برام خریدید!

از دست این نانسی! (عروسک ستاره) زورکی خودشو تو عکس جا کرد

دامن من چین چینیه! آبی آسمونیه!

بیدٍه! (بده)

مامان خانمی از جلوی تلویزیون برو کنار!



وقتی مامان کوچک بود!
